حكيم زجاجى

369

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بنه تا برآيد به چشم تو خواب * شوى در زمان خرم و كامياب دگر درد دندان نباشد تو را * بجز لعل خندان نباشد تو را 55 از او استد آن داروى دردناك * وز آن زهر شد نامور زير خاك سحرگه بماليد اندر دهان * چنان داروى زهر خورده نهان چو شد بر دماغش ز دارو بخار * به تن بر ورا پرنيان گشت خار « 1 » روانش به زارى برآمد ز بر * بر او شد . . . از آن شهر شماخ شد ناپديد * دگر زآن سران روى او كس نديد 60 بيامد به بغداد بعد از سه سال * نبد مانده هادى شه بىهمال « 2 » عدو را بكشت آن دلاور نزيست * چه بايد پى اين جهان خون گريست كه خواهد ز تو بازماندن به جاى * دلت را منه بر سپنجىسراى كنون قصهء مرگ هادى شنو * سحرگه ز گردون منادى شنو كه مىگويدت كار رفتن بساز * بدين يك دو روزه بزرگى مناز 65 خبر مرگ موسى الهادى كه چون بود . . . سرافراز هادى در آن روزگار * كه مىخواست رفتن سوى كردگار درون دل او دگرگونه گشت * بساط مروت ز جان درنوشت بدى كرد با مادر خويشتن * كه بد خيزران نام آن نيك‌زن به ايام مهدى گرامى بدى * به نزد سران نيك‌نامى بدى شدى حاجت او ز مهدى روا * بدى درد او را دلاور دوا 5 هر آن آرزويى كه درخواستى * به دادن دلش را بياراستى كسان را به زندان ببردى برون * به نيكى شدى شاه را رهنمون روان بود آب مرادش به جوى * زنى بود پردانش و رزم‌جوى سحرگاه رفتى به نزدش وزير * به فرمان او خط نوشتى دبير « 3 » دل هادى از كار او تنگ شد * به زردى رخش همچو نارنگ شد 10

--> ( 1 ) بتن به دو ابرينان كشت خار ( 2 ) سفر بىهمال ( 3 ) ز سر